رشک پنهان
تو دلت خواست
كه همچون چمن آراي دگر
باغباني پر شور
بهر زيبا گري
گل و سرو و چمن و غنچه شوي
گفتمت اي توهمه ساية لطف
جنگلي هست رفيع
با درختاني چند
منتظر تا تو شوي
حافظي بر همشان
بنشيني به قد اسب سپيدي رهوار
بروي تا دل آن جنگل سبز
بانك برداري
آي .....
اين منم
مأمنتان
اين منم
حافظ آن شاخه وبرگ و تنتان
گفتي آرام
كه آري آري
به طبيعت دل خود خو دارم
از گل وسبزه
ز دشت و دمن و كوه
ز ديرين ايام
رنگ بر رو دارم
دگرت هيچ نگفتم
رشک وحسرت بدلم ماند
كه اي جنگلبان
تك درختي كه اميدش تو شدي
دور از آن جنگل سرو
شاخه هايش
زتبرهاي جفا مي خشكد
برگهايش
زدم آتش خود كامي چند
بهر گرماي اجاقي ياوه
بي سبب مي سوزد
تو دلت خواست كه جنگلباني
به بلنداي صفايت باشي
من دلم خواست
ز رشك و حسرت
باغبان دل من باشي و
پابند وفايت باشي
