|
از میان دل بی تاب من
|
بهار آمد چرا ساقي نمي گيرد لب جامي چرا دستي نيفشاند كه باز آرد دلارامي
نگاه گل به باغ دل درون خويش ميگردد ز پروانه نشان گيرد كه آيد روز يا شامي
سحرها آمدوخورشيدمي رخشيدچون امروز چرا گرماي ديروزي نباشد بر سر بامي
فراموشي كجابتوان كه اين مستي وهوشياري گهي قلب نظر باشد گهي ناسي زبدنامي
اگر بر كوه مي بارد سپيدي هاي دل ابري شكيبائي آن داند به زير بار ناكامي
نگهبان زمينت را بگو آهسته نجوايي كه تابيرون كشدپايي كه خودگسترده اش دامي
دلا از آرمان تو همين يكسو نظر باشد كه عشق فصل خرّم را نگه دارد به پيغامي ۱۳۹۱/۱/۱ [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 20:34 ] [ ح.و. ( آرمان ) ]
[ ]
آدم نمي گويم دلت آواز مي خواهد, ترانه كم نمي گويم مپنداري كه از ما و من و از هم نمي گويم تمام ياد من هستي بيادت روز و شب هستم اگر آرام فريادم ؛ كم از هر دم نمي گويم بلند آئينه اي هستي كه پيدايم كنم درتو نمائي خوب و دلخواهي و خودخواهم نمي گويم گرفتارند اهل دل به تار موي آزادت به جز تو آرزوئي را در اين عالم نمي گويم سيه كارند آنانيكه مرگ عشق و دل خواهند بهر نامي كه خود خوانند ؛ ولي آدم نمي گويم ز آرماني كه در هر نغمه اش رازي بود پيدا روايت هاي يارانش به سوز غم نمي گويم 2/2/1390
قصه از خود روز هر قصه شهرزاد شبي مي جويد اين ادامه گذري نا صاف است ليك در جمله هم مي گذرند قصه گويند و زهم قصه خود مي شنوند از يكي بود شروع روشن است جمله آخر كه ( يكي هم كه نبود) هيجان بسته به تفسيري هست كه زطول قصه هر كه از خويش به اندازه ي هر واژه تمنا دارد يا به حوض كاشي همچو گنجشگك سرشاخك بام خوي و آهنگ تماشا دارد سرگذشت همه تكراري است قصه گوي امروز كودك قصه ي لالائي ديروز خود است 5/2/1390
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:4 ] [ ح.و. ( آرمان ) ]
[ ]
فرصت وصل نداي گريه من عاشقانه ات مي خواست هميشه دغدغه در من بهانه ات مي خواست تو سرخوشي و بدنبال نوش خود گشتي دل غريب من از تو نشانه ات مي خواست فرار مي كنم از فكر بي تو سركردن مگوكه دلم اينچنين فسانه ات مي خواست هزار بار اگركه هستي ام به آتش داد براي شعله باقي زبانه ات مي خواست ببين چگونه در اين حاشيه نه پيدايم نگاه مانده به صبحم كرانه ات مي خواست هميشه در خور تنهاييم چه ميداني گذشت ثانيه چون ساليانه ات مي خواست تمام شوق لبم طفل شيرخواري بود كه ميل مك زدن ازهرجوانه ات مي خواست نه شاهباز سمايم نه مرغ تاريكي پريده در قفسي امن لانه ات مي خواست صداي سكوتم ز آرمان ما گويد شكيب وصل فرصت زمانه ات مي خواست 20/10/1390
خواسته دوست دوستي شادماني ام مي خواست شور شيرين زباني ام مي خواست گفته بودم خمودگي بس كن محكم و استخواني ام مي خواست پر نشاط و شكيب و شورآور رنگ و رو ارغواني ام مي خواست چشم روشن ضمير تاباني دل و فكر، نوراني ام مي خواست نه گسسته ز بند روياها راستي در رواني ام مي خواست عشق را نرم و شعر تر آور بيت گوهرفشاني ام مي خواست غزلي پاك و آسماني جو هم هواي باراني ام مي خواست سبزو سرخ و سفيد ايراني از خدا ارمغاني ام مي خواست بهر ياري كه دل به او دادم جان فداو قرباني ام مي خواست هر چه مي خواست سربلندي بود در كلام آرماني ام مي خواست مشكلي هست و او نمي داند عمر رفته، جواني ام مي خواست 24/10/1390
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 6:10 ] [ ح.و. ( آرمان ) ]
[ ]
|