یاران اهورائی را باور این بود که سرنشان ۲۷ مهر را به سبب نادرست بودن خبر از تارنما پاک نمایم . چنین کردم و بجایش سروده دیگرم را آوردم . مهربانم دارید .
از گل و باغچه كمتر خبر است
گوئي اينجا نشودباغكي از نو بر پا
آنچه ماندست زپيش
همه در حجم حصاري خشك است
كز درون
در برش تيزي دندان سياه موشان
كه گرفتار به رفع عطش
از ريشة جامانده خويشند
بجا در خاكند
كاش ميشد كه هزاران خموش
جشن يك زايش نورا
به تماشاي دگر رويش يك باغچه
از باغ كهن بنشينند
كاش آواز پر شاپركان
بار ديگر بصدا مي آمد
تا كه اين دستخوش قاب سكوت
به گل باغچه ها جان ميداد
گاه بايد
گاه بايد عشق را دزديد
آن زماني كه ميان سنگدل زيبا رخان
در بند و زندان است
گاه بايد اشگ را نوشيد
آن زمانيكه ز شوق
در ميان ديده غلطان است
گاه بايد سينه را بوسيد
آن زمانيكه ز سر عاشقان
خاموش و لرزان است
گاه بايد حرف را بوئيد
آن زمانيكه تمام عطر بودن را
ميان بهت يك خواهش نمايان است
گاه بايد خنده را پيچيد
آن زماني كه گل از غنچه
پيام دوست دارم را
به فصلي نو خروشان است
گاه بايد قصه را شوريد
آن زماني كه بيان
در بين هر شاخه
به تعبير هزاران است
گاه بايد شعر را نوشيد
آنزماني كه غزل
در ترنم هاي هر سازي زياران است
روز ديگر چون برآمد نورصبح
چشم هريك روشن ازروي دگر
بـرلبـان كـاميـاب هـر كـدام
نقش لبخنـد رضـايت زآن گـذر
صـاحب زورق زسـوي تپـه ها
شـد روان آرام سـوي قـايقـش
چيد آن گل را و بوئيدش بناز
كردتقديمش كه بودش عاشقش
گل ببوئيد وبه گيسو زد نگار
شد تبسم زينت آن هردو يار
آمدند پارو زنان راهي شدند
یآر و دلدار وگل و قايق كنار
شد گذشت ازجان دليل قانعش
به پيامي زبر دوست خوشم
گفت
آنگه كه صبا
تن به گلها سايد
نغمة مرغ سحر را بشنو
تاسپيده چشمم
به سرشاخة باغ خانه
خيره از پنجرة كوچك دل
باقي ماند
بنام انكه مهر است و همه مهر
در مهر آغاز كردم ؛ به همت دوست مهرباني تازه آشنا ، كه درعبور تكراري مرا آشنا با خواندن و نوشتن در وبلاگ نمود . وخواندم ، ترانه ها و نغمه هارا ، همه آنهائي را كه از دل بر آمده بود ، آنهائي را كه پر از اشاره بود و پر از نجوا ، آنهائي را كه از خود گفته بودند و از او ، اوئي كه بي وفاست ، اوئي كه با صفاست ، اوئي كه سنگدل است ، اوئي كه آرامبحش قلب نرم سنگ خورده است . خواندم آنچه را كه از هجر سرودند ، از اميد آتي وصل . خواندم خطوط مبهم غمناك خاطرات . خواندم نوشته باريك خنده را برچهرهاي نويد گرفته ، و خواندم حكايت جاويد عشق را بر سطر دلشده شان .
گفتم چه خوب ! ... اين راه ساده ايست تا بتواني بي آنكه اورا بشناسي راز گوي توگردد . وتو بي آنكه شرم حضور خود و ناخود را مقدمه لكنت بيانت سازي دلت را به آواز سپاري . اينجا همه از مهر ميگويند و ارج نهادن به عشق ورزي . وبد انگاشتن كينه و خصومت را ، وبخشيدن به مهر بد كرده هاي ناسپاس دوستي را ، چه خوب !... تو ميتواني دوستان ناديده اي داشته باشي كه با پيامشان زمان را ثانيه ثانيه نگذراني و با پيامت فاصله ها را از فزسنگ ها به روياروئئ و همنفسي برساني . چه خوب كه همه را عاشق مي بيني و تونيز مهر جويي ات را تداوم مي بخشي . چه خوب كه در مهر ، در مهري گشاده را يافتم بي آنكه بخشنده آن را بخواهم ببينم واجازه ورود بخواهم . خود نيز از ميان دل بيتاب سخن مهر گويم بي آنكه شنونده اي را خطاب كنم . چه خوب كه تولدي در مهر تولدم گرديد امروز دو بار متولد شدم
وچه خوب كه (از ميان دل بيتاب ) به شناسه خويش دارم كه :
نام اين خسته كه طي كرده دلش در ره مهر
آدم بي هنر است