دوستي
دوستي چون سيبي است
كه من وتو
نتوانيم دو قسمت كردن
همة سيب از آن من و توست
سرخي و سبزي و زرديش
براي من وتوست
من همه لكة اين سيب ظريف
كه تو از شاخة پر بار محبت
با همان دست نوازشگر و گرم
بهر تسكين دل تنهامان
مي چيني ...
مي چينم
باقي سيب كه خالص مانده است
مال تو
كام تو و نوش تو باد
من همه قسمت خود را
به ازاي نگهي مست
به تو مي بخشم
نگهت نوشم باد
مهرباني تو در اين قسمت
حايلي از گرمي
زينت دوشم باد
كه دلم مي ريزد
شايد اين پرواز است
در زماني كه نگاهت
در پي ني ني چشمان فرو رفتة سردم
به تمامي وجودم
به رگ و موي تنم مي ريزد
و دلم مي ريزد
شايد اين پرواز است
آن زماني كه لبت
قصة عزمي راسخ
يا بياني ز هزار و يكشب
يا سئوالي كه كند ...
كو ؟
زلبم
و بناگاه دلم مريزد
شايد اين پررواز است
در زماني كه ميان دستت
دست افتادة من
خون گرمي به تمامي تنم
مي برد و به دلم مي ريزد
و دلم مي ريزد
شايد اين پرواز است
كه غزلخواني تو
جام نوشين شراب حافظ
به سراپاي وجودم
مستي و بي خبري ميريزد
ودلم مي ريزد
شايد اين پرواز است
كه ز آهنگ غمت
اشكم از سينه
بمانند حبابي
در نگاهم ريزد
ودلم مي ريزد
شايد اين پرواز است
چون كه از فكر بلند قامت زيبائي تو
ياد من در سفري
خواب وروياي ترا
به تماميّت ذهنم ريزد
و همان حال
دلم مي ريزد
نه اين همان پرواز است
كه من از اوج لذيذي
همة دنيا را
با ظرافت
از ميان همة چشم فريبائي تو
مي بينم
وسبك چون پر قو
نگهم سرو قدت را
به جهان مي ريزد
و دلم مي ريزد
اين همان پرواز است
كه دلم با نفسي
ثانيه ها را
به زمان مي ريزد
ودلم مي ريزد
اين همان پرواز است
كه دلم مي ريزد
كه دلم مي ريزد