وبه يك شور ندا سردادند
آه اي ملك قديم
دامنت پر شده از فرش سفيد
كه ز آزادي گلبرگ و شكوفه
به زمين ميريزند
يكصدا ميخوانند
آه اي باغ كهن
رنگ سبز همة پرچين ها
رشد عشقي است كه با هر دانه
از زمين ميخيزند
هم ندا مي سرايند غزل
كه ببين
موج سرخي كه زدل تا گل گونه جاريست
جوشش حس بزرگي ز هزاران چشمه است
كز نوك نازك مژگان همه
لبريزند
دست در دست هم و شانه به شانه دارند
بهر پيوند تو و آزادي
بر سرت گل ريزند
وترنم دارند
كاي ميهن
تير و كمان از آرش
پرچم از كاوه و عشق از فرهاد
نور را از خورشيد
دل بيباك ز شير
پاي در ميدانيم
عزم نابودي و بر هم زدن محفل دزدان داريم
من به آواز همه سرمستان
بانك بر خواهم زد
تا همه ديو وشان
زميان بگريزند
18/4/1381
در ميان سبز باران خوردة دشتي
پر از آواز جانداران
سكوت اين دل آغشته در حسرت
كتابي كهنه را از ياد ها
بر دل نماياند
تو گوئي باز اين تكرار ياد من
مرا در ذهن ميرويد
مرا در خويش مي بارد
و آهسته روانم ميكند
در موي رگهايم
كه تا حس گل زردي بخود گيرم
كه مي جنبد بدست هر نسيمي بكر
مرا شادابي اين خاك مي بالد
و هر آواز خواني بر سر هر دار
مرا با جفت مي خواند
جوابي اندك از حالم
براي همنواخوانان اين موسم
به لب دارم
كه اي يادآوران خاطراتم
زندگي شايد
همين پيوند خواب رفتة ديروز
یا بيدار روياهاي امروز است
و یا پرواز بي بال دلم باشد
كه در سيريست در يادم
من اين آواز هاي خاطراتم را
به تقليد صداي جمعي مرغان
به لب دارم
که ای...... رفته
۳۱/۳/۱۳۸۵