خيرات سرد
حس تنهائي ماه رمضان
در تن مردم خاموش نشست
روزه دارند از آن رو
كه بساط سفره
خالي از شرم خريد نانيست
تا به تسكين بهانه
زخم پيچند درون خودرا
گه نشان مي گيرند
كوچه اي را كه دراز است
دستهائي
به خيرات يكي لقمة سرد
تا از آن عشق فروشان ورم كرده ز فضل
به هوا پرت شود
نگه پر ولع از درد شكم
از دم پنجرة خانة خيراتي شهر
تا كف كاسه ليسيده تداوم دارد
كودكاني هستند
هميشه
نتوانند لب پنجرة نذر فشان را گيرند
كاسه شان پر شده از
آبروي پدرو
خانة زاري زدۀ مادرخويش
هيچ جائي در صف
به يك لقمه نخواهند سپرد
چون ز جان لبريزند
همشان ميدانند
اين بساط خيرات
بركت چند برابر شدن
لقمه فروشان در است
كه پدرمزد عرق ريختنش را مي داد
به كف آنكه كنون
خير افشان شده است
كودكان راوي مفتي شده اند
و دعا ميخوانند
كه نگهبان عدالت دم دروازة جنت
شافي نذر فشان ها گردند
كه به يك كاسه آش
مي خرند قطعه زميني بر حوض كوثر
باهمه حور و پري و غلمان
جام شهدي و شراب و عسلي
تا كه بازآنجا هم
دانههاي گندم از باغ وفور نعمت
دور از خویش و بلا گردانی
بسوي مردم ميليوني
پشت ديوار
به هوا پرت كنند
اينهمه مانده ز دربار بهشت
جهشي پس زده را
به هواي كفي از لقمه پرتاب شده
درجهنم دارند
16/8/1382 دوازدهم رمضان
از سروده هاي دور اشاره هائي نزديك آوردم .
تنور دل
درخت را تبر فقر فروخت
اكنون به ريشه ها
نگاه خيره آتش گرفته است
ديگر نميشود به نشائي جوانه ديد
يا جنبشي زباد
كه نيست بلند ايستاده اي در اين خراب
ميگفت پر زدند
از سقف شيرواني
جوجه كبوتران
زيرا كه طاق خانه ما موريانه زد
و دسته داس را درو نمود
فردا تنور را
از چارقد بي بي و سجاده اش
پر شعله مي كنند
ديگرهيچ بساطي براي جهنم براه نيست
جزآنكه هيمه آنرا
خود از خود آوريم
بايد خمير پخت
دل مردم خموش
23/1/87
دوست دارم
دوست دارم دستهاي خسته را عزم مردان به حق پیوسته را
آن سكوت حجم مانده در گلو بغـض تركيده درون هسته را
ناله از لذت كشيدن نيمه شب جام خالي برزمين بشكسته را
اشك مشتاق به درخيره شده لرزش شفاف از خود رسته را
عطر خواب آلودة چشم نسيم اتحـاد ريشـه بـا گلـدستـه را
بي ريا بـا آرمان خـود شـدن عشق خواهي از لبان بسته را