تبليغاتX
از میان دل بی تاب من
زمان فراموشی من هم
 

 

دل بیتاب به خاموشی رفت

اینک ، آری

بفراموشی رفت

یک زمانی خندید

گه درازی شبی را بگریست

نک انگشت و لب خویش گزید

طعم تلخ فریاد

که سکوتش میداد

در مخ سرد چشید

آه از این همه درد

که ز آغوش غزلخوانی او

خسته چکید

***

از من بگذرید ، و از گناه نیامدنم ، نیامدن در این حال و دنیا مجازی ، که زمانی می سرودمش ، و ترانه ترانه اش را زمزمه گر بودم . اینک ...اینک فصلی از یک تنهائیست ، و اجبار بی تو ماندن .

یاران مرا ببخشید . آمدم درفرصتی کم  و در مهلتی بازیافته عاریتی . خواندم تمام آنچه را که بدلشادیم نگاشته بودید . حتی نتوانستم بیش از یکی دو تای آنها را جوابی دهم .

شاید وقتی دیگر .......

 و تا گاهی دیگر

                         بدرود

2 نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 4:17  توسط ح.و. ( آرمان )  |