دل بیتاب به خاموشی رفت
اینک ، آری
بفراموشی رفت
یک زمانی خندید
گه درازی شبی را بگریست
نک انگشت و لب خویش گزید
طعم تلخ فریاد
که سکوتش میداد
در مخ سرد چشید
آه از این همه درد
که ز آغوش غزلخوانی او
خسته چکید
***
از من بگذرید ، و از گناه نیامدنم ، نیامدن در این حال و دنیا مجازی ، که زمانی می سرودمش ، و ترانه ترانه اش را زمزمه گر بودم . اینک ...اینک فصلی از یک تنهائیست ، و اجبار بی تو ماندن .
یاران مرا ببخشید . آمدم درفرصتی کم و در مهلتی بازیافته عاریتی . خواندم تمام آنچه را که بدلشادیم نگاشته بودید . حتی نتوانستم بیش از یکی دو تای آنها را جوابی دهم .
شاید وقتی دیگر .......
و تا گاهی دیگر
بدرود